تبليغاتX
رمزستان2
شعر های محمد توحیدی چافی+پژوهش ها و داستان های کوتاه
240ص، تهران: مركز بازشناسي اسلام و ايران، 1387، چاپ اول

رقابت هاي سياسي رجال ايراني در دوره قاجار، در بسياري از موارد، به زيان منافع ملي تمام مي شد. حوادث مهمي هم چون جنگ ايران با روس، مسئله هرات و امتياز «رويتر»، شديدا از رقابت هاي سياسي اين دوره تاثير مي پذيرفت. نكته قابل توجه در اين فرآيند، دامن زدن عامدانه اين رقابت ها از سوي شاهان قاجار بود. آنها گاهي جهت ايجاد موازنه و زماني براي كسب امتياز از رجال گوناگون، به اين رقابت ها دامن    مي زدند. اين رقابت ها، در بسياري از كاميابي ها و ناكامي هاي ايران در دوره قاجار، تاثير شگرفي از خود به جا مي گذاشت. در پژوهش حاضر، چگونگي رقابت هاي سياسي ميان رجال عصر قاجار از يك سو، و تاثير آن بر تحولات اجتماعي، اقتصادي و سياسي ايران از سوي ديگر، بررسي شده است. عناوين بعضي از سرفصل هاي كتاب عبارت انداز: «نقش رقابت هاي رجال سياسي در انتقال سلطنت از خاندان زند به قاجاريه»، «نقش چالش هاي سياسي در بين رجال و نخبگان سياسي در انتقام سلطنت به سه پادشاه بعدي قاجار و تداوم كار آنها: فتحعلي شاه، محمد شاه، ناصرالدين شاه»، «شاهان قاجار»، «شاهزادگان»، «نخبگان سنتي: ديوانيان، وزراء، صدر اعظم ها     و...»، «حرمسرا و صاحب نفوذان آن»، «روحانيون: تعامل و تقابل روحانيون با شاهان قاجار»، «رقابت ها و تقابل هاي رجال سياسي در برخي حوادث: جنگ دوم ايران و روسيه، ماجراي قتل گريبايدوف، جنگ ايران و انگليس و مسئله هرات»، «تقابل شاهزادگان، حرمسرا، حكام و ديوانيان سنتي با سياست هاي اصلاحي اميركبير» و «تحليل تقابل منافع و رجال سنتي و جناح بندي هاي پس از عزل اميركبير». 

 

+ نگارش چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 14:56  توسط محمد توحیدی چافی  | 

sms جیره بندی لبخند ممنوع !
+ نگارش شنبه 30 آبان1388ساعت 18:7  توسط محمد توحیدی چافی  | 

 قیصرانه بگو کجا رفتی

مهربان فاش کن چرا رفتی

 

آن سوی ماجرا چه دیدی که

پلک بستی و بی صدا رفتی

 

یا مگر فال حافظ گرفتی

پی تعبیرناکجا رفتی

 

دوستان در غمت گرفتارند

تو به مهمانی شفا رفتی

 

ما چو بی تابیت پریشانیم

تو چو زلف غزل خطا رفتی

 

خسته بودی مگر ازین دنیا

که چنین دست بر عصا رفتی؟

 

خون بهای بهارهارا هم

تو به گردن گرفته تا رفتی

 

تو حقیقی ترین صدا بودی

که پی استعاره ها رفتی

 

گفته بودی سرودن بهانه ست

نسرودی بهانه را رفتی

 

آبروی بهار ها بودی

برگریزان ز شهر ما رفتی

 

عطش شوره زار ها را آب

نزدی آشناچرا رفتی؟

 

به گمانم پرنده بودی که

تا خود اوج را رها رفتی!

 

دوستان دست بر دعا که مرو

عشق چون گفت هان بیا رفتی

 

این مدینه اگرچه فاضله نیست

توکه فاضل شدی چرا رفتی؟

 

گفته بودی که پیر شد پدرم

تا پدر را شوی عصا رفتی؟

 

چند سالی عزیز ما بودی

تا به کنعان آشنا رفتی

 

گر به قانون عشق هم باشد

عاشقانه پی لقا رفتی

 

وعده مثنوی به ما دادی

شاعر معنوی سرا رفتی

 

تو که در شهر ما غزل گفتی

پس برای چه روستا رفتی؟

 

 

 

 

+ نگارش چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 11:9  توسط محمد توحیدی چافی  | 

ای زندگی بهانه بدست تو داده ام

درد دل شبانه بدست تو داده ام

من پیر سال وماه تو ام پیر سال وماه

عمری که دلبرانه بدست توداده ام

جامی نخورده ز تو و افسوس می خورم

کآن جام ناشیانه بدست تو داده ام

ای زندگی  امانت ما را عزیز دار

این دل که عاشقانه بدست تو داده ام

نه شاعرم نه شور غزل در سر من است

این شعر را بهانه بدست تو داده ام

مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن

هشدار شاعرانه بدست تو داده ام

 

+ نگارش دوشنبه 27 مهر1388ساعت 14:37  توسط محمد توحیدی چافی  | 

 

شاعر نیستم وگرنه چشمانت را

در شعر تری بهانه می آوردم

بانام تو ای غزل ترین باورها

صد مطلع عاشقانه می آوردم

+ نگارش سه شنبه 21 مهر1388ساعت 5:41  توسط محمد توحیدی چافی  | 

 

 

به خود نگیر لیلی جان

پیش از تو من یک بار دیگر نیز

عاشق شده بودم

شاعر شده بودم

یک بار دیگر که نه !

دقیقا

یک هزارو سیصد و هفتاد و پنج بار دیگر!

به خود نگیر لیلی جان

دلم دیوار کهنه ای است

که همه دنیا می توانند

رویش یادگاری بنویسند

می دانی لیلی جان؟

تو می توانی

دنبال هزار مجنون بیابانگرد

بگردی

بی آنکه حتی یک بار

حتی یک لحظه

عاشق شده باشی!

اما من می توانم

هزارو سیصد و هفتاد و چند بار عاشق بمیرم

بی آنکه حتی یک لیلی داشته باشم

به خود نگیر لیلی جان!

در نگاه من

لیلی نام دیگر عشق است!

 

 

 

+ نگارش چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 18:48  توسط محمد توحیدی چافی  | 

 

 

 

 

من کمی رودم

خروشانم...

تو کمی دریا باش !

تا به هم پیوندیم...

 

  

 

 

 

 

 

 

 

+ نگارش یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 11:59  توسط محمد توحیدی چافی  | 

 

 

تنهایی وصبوری ما چاره دار نیست

اینجا کسی به غیر خود تو بهار نیست

 

در چشمهای خسته ی گلها نگاه کن

دیگر یکی به دوری بلبل دچار نیست

 

این ابرهای برسر ما ابر حادثه ست

با برق چشمهای من و تو ببار نیست

 

گندم بهانه بود که مردی تبه شود

ورنه گناه جرم نکرده که دار نیست

 

بازاری است عشق و غزل های آبکی

دنیای ما به سوگ دلی سوگوار نیست

 

گل های کاغذی همه در ما شکفته اند

در خانقاه غم زدگان خاکسار نیست

 

معیار عاشقی شده مشتی دروغ و حرف

آزادگی فسانه ومردی عیار نیست

 

مشتی گدا به دشت غزل دست برده اند

گویی دگر به آینه هم اعتبار نیست

 

شعری بخوان ز چشم خداوندگار عشق

شعری که درد شاعر آن زلف یار نیست

 

آن جادویی که فخر فروشد به تار مو

رو راست اهل هیچ هنر یا که کار نیست

 

در گوش ها به زمزمه آواز عشق خوان

پیغام اهل راز که جای هوار نیست

 

عشق آسمان غم زدگان را طراوت است

پایان عاشقانه ی دل چوب دار نیست

 

هردل پیامبریست که مبعوث می شود

تنهایی و شکست در این عرصه عار نیست

 

 باید همیشه ساحت دل را عزیز داشت

در سرزمین عشق کسی ریزه خوار نیست

+ نگارش یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 17:47  توسط محمد توحیدی چافی  | 

 

 

یک بیت یک ترانه زیبا برای تو

آرامش همیشه فردا برای تو

تنها همین بهانه زیبا برای من

اردیبهشت پاک غزل ها برای تو

+ نگارش شنبه 24 اسفند1387ساعت 8:36  توسط محمد توحیدی چافی  | 

  

به او که هرگز نفهمید قدم هایم را...

باد در زلف رهای تو نبود...وقتی من در حوالی نیمکت های کهنه پیدا شدم...تو با همه ناگهانی لبخند را از یاد نبرده بودی...حالا برای برخاستن از آن نیمکت های کهنه شاید دیر شده باشد...شاید تو نخواهی روبروی بهانه بایستی وناشیانه بخندی در چشمهای هرزه ی این بادهای مسموم! حالا دیگر بهار هزارو سیصد وچشمانت نیست...ومن پیر شده ام .پیر سال وماه!واز رنج روزهای نیامده در خود می پیچم ...و  از درد روز های آمده هزار بار پشیمان می میرم!پشیمان که چرا حالا بهار هزارو سیصد چشمانت نیست !و باد در زلف های تو رها نمی شود...حالا من چرا  هنوز و همیشه دلتنگی هزاران کودک دور از باران را در موهای سپیدم به سوگ می نشینم؟ خدا می داند و تو!  تو می دانی وآن نیمکت های کهنه!که فراش بی باد صبا نمی گذارد  دستکم گرد خاطره هایمان بر آن بنشیند!

+ نگارش یکشنبه 15 دی1387ساعت 16:59  توسط محمد توحیدی چافی  | 

 

 

کاش می شد همه فاصله را پل بزنیم

بین احساس تو و سهم دلم گل بزنیم

کاش می شد که تو باور نکنی فاصله را

حسرت یک شب این شاعر بی حوصله را

+ نگارش دوشنبه 13 آبان1387ساعت 10:6  توسط محمد توحیدی چافی  | 

می شود آیا مرا معنا کنی

همچو رودی سهم دریا ها کنی

غرق زنگارم خدایا می شود

در دل آئینه  ی من ها کنی

گم شدم این روز ها در کوچه ها

می شود آیا مرا پیدا کنی

کاش می شد با عیار ساده ای

عاشقان هرزه را رسوا کنی

شاعران آب و نان و دانه را

سکه یک پول در دنیا کنی

آرزو  هم بر جوانان عیب نیست

می شود بهتر تو با ما تا کنی

در شب شعر دلی مهمان شوی

عقده ای از سینه چاکی وا کنی

نفخه ای دیگر دمی در جان عشق

شور عشق دیگری بر پا کنی

با دل هر عاشق لیلی پرست

ازقرار دیگری سودا کنی

 ای خداوند هوادار بهار

میشود درمن گلی پیدا کنی

 

 

 

+ نگارش چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 20:11  توسط محمد توحیدی چافی  | 

 

 

صبح بي تو رنگ بعد از ظهر يک آدينه دارد

بي تو حتي مهرباني حالتي از کينه دارد

بي تو مي گويند تعطيل است کار عشقبازي

عشق اما کي خبر از شنبه و آدينه دارد

جغد بر ويرانه مي خواند به انکار تو اما 

خاک اين ويرانه ها بويي از آن گنجينه دارد

خواستم از رنجش دوري بگويم يادم آمد

عشق با آزار خويشاوندي ديرينه دارد

روي آنم نيست تا در آرزو دستي برآرم

ای خوش آن دستي که رنگ آبرو از پينه دارد

در هواي عاشقان پر مي کشد با بيقراري

آن کبوتر چاهي زخمي که او در سينه دارد

ناگهان قفل بزرگ تيرگي را مي گشايد

آنکه در دستش کليد شهر پر آيينه دارد

+ نگارش یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 22:41  توسط محمد توحیدی چافی  | 

 

مست است نگاهت و پریشانم کرد

در گوشه چشمان تو مهمانم کرد

من کافرچشمان تو بودم ...اما

محراب نگاه تو مسلمانم کرد

******************

یک بار دگر بیا ولی مست بیا

از جان عزیز شسته ای دست بیا

صد پاره شده دلم خدا می داند

گر طاقت دیدنم چنین هست بیا

*******************

رو کن سوی قبله گر نمازی داری

ازچشم تو پیداست که رازی داری

امشب که خیال او هوادار تو شد!

خوش باش که پیش  دوست نازی داری

********************

تو طاقت دیدنم نداری آری

هرچند تو هم غزل تباری آری

این کودک شیطان دلم را آخر

یک شب سر راه می گذاری آری

**********************

ابری شده ای باز که باران داری؟

آخر سر این کوچه غزل می باری!

خیس است نگاهت وگمانم این بار

سهم لب خشکیده ی شالیزاری

**********************

امشب به خیال من تو هم بیداری

در یایی وصد موج درونت داری

در ساحل خاموش خیالم انگار

بوسیده لبت گوشه گندم زاری

+ نگارش چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 1:39  توسط محمد توحیدی چافی  | 

 سينه‌مي‌سوزد زدردي‌آشنا

 روحِ من‌مانده‌است‌و مردي‌آشنا

  باز پاييز است‌و خش‌خش‌مي‌كند

  زير پايم‌برگ‌زردي‌آشنا

 مي‌نشيند در كنار دست‌من‌

 زير لب‌لبخند سردي‌آشنا

دل‌شكسته‌، چشم‌خسته‌، پاي‌لنگ‌

 باز خندان‌با شگردي‌آشنا

 در دلِ من‌مي‌نشيند غصّة‌

 ريزش‌آوار مردي‌آشنا

 در دو چشم‌مردِ تنها تلخي‌

 شرم‌مرد دوره‌گردي‌آشنا

 زير لب‌با خويش‌نجوا مي‌كند

  «آشنا با من‌چه‌كردي‌آشنا»

 

 

+ نگارش سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 18:25  توسط محمد توحیدی چافی  | 

 

 

 

آتش زده ای موبد ساسانی چشمم

یک بار دگر در دل اشکانی چشمم

آتشکده ای تو که چنین سرخ بسوزی

اندوه من از سمت پریشانی چشمم

ابریشم نابی که چنین مست نوازی

موسیقی خوابی به غزل خوانی چشمم

باز آی که من شرم ندارم که بگویم

رازی است در این خلوت پنهانی چشمم

پیداست از آن پرسه زدن های نگاهت

مشتاقی و این بار به مهمانی چشمم

هرچند که ایزد کده ی مهری و خاموش

خاموش ببین کفر و مسلمانی چشمم

سودابه ترین است در این شهر کسی که

آتش زده در شهرت ایرانی چشمم

 

چاف ۱۳۸۴

+ نگارش یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 5:11  توسط محمد توحیدی چافی  | 

 

 

 

 

 

حالا به جنگ قافیه نرو شاعر

چه می شود مگر

بهانه هایت را بردار

کنار و گوشه این شهر

پر است از مردان قافیه باخته

که نانشان را

در سبد کالای نیم خورده ی همسایه

-بخوانید زباله-

 می جویند

تا فلانی زاده

حرفش درست در بیاید

که زباله

طلای کثیف  است

 ومگر

 سفره دل من وتو

با سفره بی آب و نان همسایه

هم قافیه می شود؟

که در صدای نطق تبلیغ اسکناس هایشان

سکته ای نباشد...

حالا به جنگ قافیه نرو

مگر چه می شود

 

+ نگارش دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 19:36  توسط محمد توحیدی چافی  | 

 

 

 

 

من ناگهان خواهم آمد

روزی که

 فرصت نداشته باشی

به قول قیصر

جوراب هایت را اتو کنی

وسلامم را

 با سکوت بی معنایت

وتو    نمایی

من نمی دانم

 آن روز چه خواهی کرد

اما به گمانم

چیز های زیادی را

روی طاغچه خیالت جا بگذاری

چیزهای زیادی را

که فکر می کنی

داشته های تواند

اما نمی دانی

زیر آوار این داشته ها

به باد داده ای

 سال های قشنگ جوانیت را

روزی که مثل آینه

ندار  شوی بامن

روزی که رها شوی از هیچ های بزرگی

که مفتخرت کرده اند

روزی که چون پروانه

روی شانه های غزل بنشینی

آرام و سبک

 و به آینه گوش فرا دهی

و گوش بخوابانی

صدای پای آمدنم را

و اینگونه

به سراغ لبخند هایت

بروی...

 

+ نگارش پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 20:28  توسط محمد توحیدی چافی  | 

                    

 

 

 

 

       چه‌ساده‌مي‌خواند براي‌من‌

          او شعرهاي‌گندمينش‌را

         ديروز هم‌آمد برايم‌خواند

       آن‌ماجراي‌چندمينش‌را

 

     وقتي‌كه‌از دريا سخن‌مي‌گفت‌

  ديدم‌كه‌در چشمان‌او غوغاست‌

    ديدم‌ميان‌شعرهاي‌او

     همواره‌ردي‌از دلم‌پيداست‌

 

 يك‌بار ديگر باز دل‌را برد

     تا زادگاهم‌، زادگاه‌عشق‌

     آنجا كه‌گاهي‌در دلِ شبها      

    سر مي‌نهادم‌در پناه‌عشق‌

 

     آنجا كه‌بابا باز باران‌را

     هر روز در آن‌كوچه‌ها مي‌خواند

      شب‌ها به‌عشق‌ماهي‌و دريا

      در كومه‌هاي‌ساحلي‌مي‌ماند

 

      آن‌جا كه‌شالي‌ها براي‌من‌

      دستي‌تكان‌دادند و خنديدند

       وقتي‌كه‌در ساحل‌دو پايم‌را

       لرزان‌عشقي‌بي‌نشان‌ديدند

 

     حالا دوباره‌شاعري‌عاشق‌

    آمد دوباره‌باز باران‌گفت‌

    يك‌بار ديگر باز باران‌را

     در التهاب‌برگ‌ريزان‌گفت‌

 

 آن‌برگ‌ريزاني‌كه‌مي‌گويند

 با آن‌زمستاني‌نمي‌آيد

  با آن‌زمستاني‌كه‌در پايان‌  

  بر مردگان‌جاني‌نمي‌آيد

 

 

 

    اين‌مرد اين‌شاعر كه‌مي‌خواهد

     دنيا بچشمانش‌قشنگ‌آيد

     مي‌ترسمش‌مانند من‌روزي‌

      بر پاي‌ناپيموده‌سنگ‌آيد

                                       

 

 

 

+ نگارش سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 3:39  توسط محمد توحیدی چافی  | 

 

 

 

 

حالا زیر پای احساسم علف سبز شود

مگر چه می شود

مشتی خاک بر می دارم

وبر چشم آرزو می پاشم

من که از چراغ قرمز چشمان کسی عبور نکرده ام

هی بر می گردم و پشت سرم را می کاوم

دریغ از یک چراغ روشن

و تو می گویی چه هرزه می وزد این باد

می مانم و قدم های آهسته ات را

تا انتهای جاده ی تنها یی  بدرقه می کنم

اما باز دشنه ای بر می دارم

بر فریاد بی صدایم می کوبم

آری خوب فهمیده ای

من گنگ خوابدیده ام

سرگردان جاده عشق و آزادگی

که هر دو را

در قماری تلخ به نگاه تب دارت باخته ام

اما کاش ایمان بیاورم

به این دو راه موازی

وبه ایمان  غزل تردید  نکنم

 

+ نگارش سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 20:11  توسط محمد توحیدی چافی  | 

 





Powered by WebGozar